محمد بن حسين البيهقي

445

تاريخ بيهقى ( فارسي )

پنج هزار من حاشيت 1 درگاه را و نثار به تمامى كه روز خطبه كردند و به خزانهء معمور 2 است . و خداوند زيادت ديگر 3 چه فرمايد از جامه و جواهر و عطر ؟ و رسول را معلوم است كه چه دهند . و در اخبار عمرو ليث خوانده‌ام كه چون برادرش يعقوب به اهواز گذشته شد - و خليفه معتمد 4 از وى آزرده بود كه به جنگ رفته بود و بزدندش - احمد ابن ابى الأصبع 5 برسولى نزديك عمرو آمد برادر يعقوب و عمرو را وعده كردند كه بازگردد و به نشابور بباشد تا منشور و عهد ولوا 6 آنجا به دو رسد ، عمرو رسول را صدهزار درم داد در حال و بازگردانيد ، اما رسول چون به نشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و كرامات ولوا و عهد آوردند ، هفتصد هزار درم در كار ايشان بشد 7 . و اين سليمانى برسولى و شغلى بزرگ آمده است ، خلعتى به سزا بايد او را و صدهزار درم صلت 8 . آنگاه چون بازآيد و آنچه خواسته‌ايم بيارد ، آنچه رأى عالى بيند ، بدهد » . [ ترتيب هديه براى خليفه ] امير گفت : « سخت صواب آمد . » و زيادت خليفه را بر خواجه بردادن گرفت و وى مىنبشت ( 9 ) : صدپاره 10 جامه همه قيمتى از هر دستى 11 ، از آن ده بزر 12 . و پنجاه نافهء مشك 13 و صد شمّامه 14 كافور و دويست ميل 15 شارهء به غايت نيكوتر از قصب 16 و پنجاه تيغ قيمتى هندى و جامى زرين 17 از هزار مثقال پر مرواريد و ده پاره ياقوت و بيست پاره لعل بدخشى 18 به غايت نيكو و ده اسب خراسانى ختلى 19 بجل 20 و برقع 21 ديبا ، و پنج غلام ترك قيمتى . چون نبشته آمد ، امير گفت : اين همه راست بايد كرد . خواجه گفت : « نيك آمد » و بازگشت و به طارم 22 ديوان رسالت بنشست و خازنان 23 را بخواندند و مثالها بدادند و بازگشتند . و اين همه خازنان راست كردند 24 و امير بديد و بپسنديد . و استادم خواجه بونصر نسخت نامه بكرد نيكو به غايت ، چنان كه او دانستى كرد كه امام روزگار بود در دبيرى 25 . و آن را تحرير 26 من كردم كه بو الفضلم كه نامه‌هاى حضرت خلافت و از آن خانان تركستان و ملوك اطراف 27 همه بخطّ من رفتى . و همه نسختها من داشتم و به قصد ناچيز كردند . و دريغا و بسيار بار دريغا كه آن روضه‌هاى رضوانى 28 بر جاى نيست كه اين تاريخ بدان چيزى نادر شدى ، و نوميد نيستم از فضل ايزد ، عزّ ذكره ، كه آن به من بازرسد تا همه نبشته آيد و مردمان را حال اين صدر